English
از ویکیپدیای فارسی، دانشنامه آزاد

محمدرضا پهلوی

محمدرضا پهلوی
محمدرضا پهلوی
دوران ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی

تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ خورشیدی
تاجگذاری ۴ آبان ۱۳۴۶ خورشیدی

کاخ گلستان، تهران
لقب(ها) آریامهر، بزرگ ارتشتاران
زادروز ۴ آبان ۱۲۹۸ خورشیدی
زادگاه دروازه قزوین، تهران Flag of Iran
مرگ ۵ مرداد ۱۳۵۹ خورشیدی
جایگاه درگذشت قاهره، مصر Flag of Egypt
آرامگاه مسجد رفاعی، قاهره
پیش از پایان رژیم پادشاهی در ایران
پس از رضا پهلوی
همسران فوزیه بنت فواد (۱۳۱۸ تا ۱۳۲۶)

ثریا اسفندیاری (۱۳۲۹ تا ۱۳۳۶)

فرح دیبا (۱۳۳۸ تا ۱۳۵۹)
کاخ سعدآباد.نیاوران.مرمر.گلستان
دودمان پهلوی
پدر رضاشاه پهلوی
مادر تاج‌الملوک
فرزندان شهناز.رضا.فرحناز.علیرضا.لیلا
دین اسلام
امضا

محمدرضا پهلوی (۴ آبان ۱۲۹۸ در تهران۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره) سرشناس به محمدرضا شاه پهلوی، ملقب به آریامهر واپسین پادشاه ایران بود. در شش سالگی پدرش پادشاه و او ولیعهد ایران شد. تحصیلات مقدماتی را در تهران و تحصیلات متوسطه را در سوئیس به اتمام رساند. در بازگشت به ایران از دانشکده افسری فارغ‌التحصیل شد و در ۲۲ سالگی به پادشاهی رسید. وی از ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی تا انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ بر ایران پادشاهی کرد. در آغاز قدرت ناچیزی داشت، ولی به‌تدریج با تشکیل مجلس سنا بر قدرت خود افزود و به حکومت استبدادی پرداخت. در دوران حکومت او صنعت نفت ایران به رهبری محمد مصدق ملی شد. ولی با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، شاه دوباره به قدرت رسید. شاه به توسعه نظامی علاقه داشت و بخش زیادی از درآمد نفتی کشور را صرف ارتش می‌نمود. او با انجام انقلاب سفید، به اصلاحات ارضی پرداخت که موجب نارضایتی‌هایی شد. وی نظام تک حزبی را در کشور حاکم کرد. سرانجام او در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۵۷ و در پی اعتراض‌های گسترش‌یافته مخالفان به رهبری روح‌الله خمینی، ایران را برای همیشه ترک کرد. وی در طول زندگی خود سه بار ازدواج کرد و صاحب پنج فرزند شد. چهار کتاب نوشت و به ورزش علاقه‌داشت. در ۴۸ سالگی تاجگذاری کرد و سرانجام در تاریخ ۵ مرداد ۱۳۵۹ در سن ۶۱ سالگی، در مصر درگذشت.

محتویات

زندگی‌نامه پیش از پادشاهی

محمدرضا پهلوی در روز ۴ آبان ۱۲۹۸ خورشیدی (۱ صفر ۱۳۳۸ قمری، ۲ عقرب ۱۲۹۸، ۲۶ اکتبر ۱۹۱۹ میلادی) در در یک خانه اجاره‌ای در محله دروازه قزوین تهران زاده شد. پدر او «رضا سوادکوهی» (بعدها رضاخان میرپنج و بعدتر رضا شاه پهلوی) و مادرش نیم‌تاج[۱] (بعدهاتاج‌الملوک آیرملو) بود.[۲]

سه ماه پس از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی و به قدرت رسیدن رضاخان، خانواده او به خانه‌ای بزرگ‌تر جابه‌جا شدند. در این هنگام محمدرضا تنها دو سال داشت. او با پدر و مادر، دو خواهر و یک برادرش به نام‌های شمس(۱۲۹۶-۱۳۷۴)، اشرف (دوقلو با محمدرضا) و علیرضا پهلوی (۱۳۰۱-۱۳۳۳) به خانه تازه خود رفتند.[۳] در این خانه او به همراه خواهرش اشرف، زبان فرانسوی را نزد پرستار فرانسوی‌اش مادام ارفع آموخت. افزون بر این، مادام ارفع چیزهای بسیاری درباره فرهنگ غرب، انقلاب فرانسه، روشنفکران غربی و تاریخ غرب را به وی آموخت.[۴]

محمدرضا پس از به پادشاهی رسیدن پدرش و در هفت سالگی به پست ولیعهدی رسید. وزیر دربار عبدالحسین تیمورتاش، آموزش اورا برای تاجگذاری برعهده داشت. برای محمدرضا یک تاج اختصاصی ساخته شد. به فرمان رضا شاه، محمدرضا از زندگی با مادر و خواهران و برادرش منع شد و به کاخی اختصاصی در مجموعه قاجاری گلستان برای آغاز آموزش‌های رسمی پادشاهی منتقل شد.[۵]

محمدرضا تحصیل را از شش سالگی در مدرسه نظام[۶] و به همراه بیست تن از همکلاسی‌های دست چین شده و زیر نظر بهترین معلم‌هایی که دردسترس بودند، آغاز کرد. او هرروز با لباس نظامی در کلاس درس حاضر می‌شد. زیرا آموزش نظامی نیز بخشی از برنامه درسی آن کودکان بود. رضا شاه تلاش می‌کرد تا با محمد رضا مانند سایر دانش‌آموزان کلاس رفتار شود. ولی این کار در عمل ممکن نبود. زیرا همه می‌دانستند که او ولیعهد است و این یک واقعیت تغییر ناپذیر بود.[۷]

سفر به سوییس

از راست، حسین فردوست، محمدرضا پهلوی، علیرضا پهلوی، مهرپور تیمورتاش

محمدرضا پهلوی در پانزدهم شهریور ۱۳۱۰ خورشیدی برای ادامه تحصیل به سوییس اعزام شد. کشور سوئیس به دقت انتخاب شده بود. این کشور غربی و اروپایی، ولی در اروپای سیاست زده آن روزها، غیر سیاسی بود.[۸]

خانواده‌اش او را تا انزلی بدرقه کردند. رضاشاه تا لحظه‌ای که کشتی در دید بود بندر را ترک ننمود. کشتی بعد از دو روز به باکو رسید و در ادامه سفر، محمدرضا و همراهانش از با قطار و از راه لهستان و آلمان به ژنو در سوئیس رفتند و برای مدت دو هفته در کنسولگری ایران در ژنو اقامت کردند. همراهان اصلی وی در این سفر علیرضا پهلوی، تیمورتاش و پسرش مهرپور تیمورتاش، دکتر مودب الدوله نفیسی (پیشکار ولیعهد) و مستشارالملک (آموزگار زبان فارسی ولیعهد) بودند.[۹]

با آن که قرار بود ولیعهد در شهر لوزان در دبیرستان له‌روزه تحصیل کند، ولی به علت ناهماهنگی در ثبت نام، به مدت یکسال در یک مدرسه معمولی[۱۰] تحصیل نمود. در این مدت به علت سطح پائین شبانه روزی این مدرسه، در منزل یک خانواده سوئیسی اقامت نمود. از سال بعد وی به دبیرستان له‌روزه منتقل شد.[۱۱] ولیعهد در آغاز نمی‌دانست چگونه باید با پسرانی که اهمیت نمی‌دادند او ولیعهد است، رفتار کند. در ایران او عادت داشت که رفتار متفاوتی با او بشود.[۱۲]

محمدرضا، کاپیتان تیم فوتبال مدرسه توپ را در دست دارد.[۱۳](فردوست نفر نخست سمت چپ)

دبیرستان له‌روزه[۱۴] از گرانقیمت‌ترین مدارس جهان است.[۱۵] دروس سخت و سنگین دبیرستان، آموزش اضافه زبان و ادبیات فارسی و سختگیری بیش از حد دکتر نفیسی باعث شده بود تا محمدرضا از شرایط موجود ناراضی باشد. همدم تنهایی او فقط یک رادیو و یک گرامافون بود. او وظیفه داشت که هر هفته برای پدرش نامه‌ای بنویسد و گزارشی از وضع خود و برادرش علیرضا را به پدرش ارائه کند. در تهران این نامه‌ها با تشریفات خاصی به رضا شاه ارائه می‌شد.[۱۶]

در مدت اقامت او در سوئیس، یک‌بار مادر و خواهرانش برای بازدید او به سوئیس رفته بودند. اشرف تلاش کرد تا در سوئیس بماند، ولی به دستور رضا شاه، ناچار به بازگشت شد.[۱۷]

محمدرضا در مدرسه نمرات خوبی می‌گرفت.[۱۸] شاه خود در کتاب «ماموریت برای وطنم» ادعا نموده‌است که پیش از بازگشت به ایران در سال ۱۹۳۶ موفق به دریافت دیپلم از مدرسه له روزه شده‌است. اما سوابق موجود در مدرسه نشان می‌دهد که محمد رضا پیش از دریافت دیپلم، به درخواست پدرش و به دلایل سیاسی به ایران بازگشته‌است و تحصیلاتش را در ایران ادامه داده‌است. سوابق مدرسه له روزه، محمد رضا را دانش‌آموزی «بسیار خوب» معرفی می‌کنند.[۱۹]

بازگشت به ایران

محمدرضا پهلوی درحال ورود به مدرسه نظام

اقامت محمدرضا در سوئیس ۵ سال به‌طول انجامید.[۲۰] محمدرضا در ۱۷ سالگی از سوییس به ایران بازگشت و در دانشکده افسری مشغول به تحصیل شد. نظام آموزشی این دانشکده بر اساس روش‌های مدرسه نظامی سن سیر[۲۱] فرانسه بود. او دو سال بعد و در ۱۹ سالگی با درجه ستوان دوم از این دانشکده فارغ‌التحصیل شد. در این دوره بود که او با فتح‌الله مین‌باشیان آشنا شد و تحت تاثیر او قرار گرفت.[۲۲]

طی این دوره از زندگی، نشست‌های روزانه منظمی میان محمدرضا و پدرش انجام می‌گرفت. پس از فارغ‌التحصیلی، او به مقام بازرسی ارتش شاهنشاهی رسید. علاوه بر این، رضا شاه به تدریج محمدرضا را حتی در تصمیم‌گیری‌های مهم خود در امور جاری کشور دخالت داد. محمدرضا اغلب از نیم‌ساعت قبل از نهار نزد رضا شاه حاضر می‌شد و تا بعدازظهر با وی گفتگو می‌کرد. او در بیشتر سفرها به گوشه و کنار کشور، رضا شاه را همراهی می‌کرد. به گفته محمدرضا، رضا شاه به‌ندرت با راه‌حل‌های ارئه شده از سوی او مخالفت می‌کرده‌است. محسن صدر با ذکر خاطره‌ای نشان می‌دهد که رضا شاه، به توصیه‌های محمدرضا عمل می‌نموده‌است.[۲۳]

پادشاهی بی‌ثبات

سوگند پادشاهی محمدرضا در مجلس شورای ملی
نوشتار اصلی: شهریور بیست

در شهریور ۱۳۲۰ کشور ایران به دست نیروهای دو کشور انگلستان و شوروی (و بعدها آمریکا) اشغال گردید و رضاشاه از پادشاهی برکنار و تبعید شد.[۲۴] مذاکرات میان نمایندگان اشغالگران بر سر تعیین پادشاه جدید مدتی به طول انجامید. گزینه دیگر بریتانیا به غیر از محمدرضا، پسر محمدحسن میرزا نوه محمدعلی شاه قاجار (ساکن انگلستان و افسر نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا) بود.[۲۵][۲۶] ولی سرانجام به پیشنهاد انگلستان و با توافق شوروی و آمریکا، محمدرضا پهلوی به جای پدرش به سلطنت برگزیده شد. مجلس ایران نیز این تغییرات را تصویب نمود. بنابراین از دید انگلستان، پادشاهی محمدرضا «انتخاب آزادانه مردم ایران» تعبیر شد.[۲۷]

جنگ و پیامدهای آن

او زمانی به پادشاهی رسید که تنها ۲۲ سال داشت. در میان اطرافیان به کسی اعتماد نداشت، ولی با آنان به شکلی دموکراتیک برخورد می‌کرد.[۲۸] او متوجه شد که در مسکو، مذاکراتی برای پادشاهی برادرش عبدالرضا انجام شده‌است.[۲۹] پدرش قبلا یک‌بار به او گفته بود که مایل است پیش از مرگش، همه مشکلات را از میان بردارد تا محمدرضا به راحتی حکومت کند. برداشت او این بود که پدرش وقتی این حرف را گفته، فکر می‌کرده که او به اندازه کافی قابلیت حکومت‌کردن نداشته‌است.[۳۰] اگرچه در گذشته او در سفرها و جلسات هیئت دولت در کنار پدرش شرکت می‌کرد ولی اکنون مطمئن نبود که بدون حمایت پدرش بتواند بر امور مسلط شود.[۳۱]

زمانی که سه مرد قدرتمند آن روزگار (چرچیل، روزولت و استالین) برای شرکت در کنفرانس تهران به تهران رفتند،[۳۲] میزبانی او را نپذیرفتند و در سفارت‌های خود اقامت کردند.[۳۳] تنها استالین بود که به دیدار وی رفت. او ناچار شد برخلاف عرف دیپلماتیک برای ملاقات با چرچیل و روزولت، به سفارت شوروی (که محل کنفرانس بود) برود. او از این‌که این‌گونه تحقیر شد رنجید و این رنجش هرگز التیام نیافت.[۳۴]

در کنفرانس تهران متفقین قرار گذاشتند که حداکثر تا ۶ ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم، نیروهای خود را از ایران خارج کنند، ولی شوروی عملا این قرار را زیر پا گذاشت. اعضای حزب توده به رهبری پیشه‌وری و با حمایت شوروی، ساختمان‌های دولتی را در تبریز اشغال کردند. همزمان قاضی محمد در کردستان علم شورش برداشته بود.[۳۵] شاه این‌بار با کمک آمریکا[۳۶] و سیاست قوام السلطنه موفق شد حمایت شوروی را از شورشیان بردارد و با کمک ارتش، آذربایجان و کردستان را آزاد کند. او همچنین فرصت یافت تا اقتدار از دست رفته خود را بازگرداند، قدرت را در دست خود قبضه کند و ثابت کند که وارث واقعی قدرت رضا شاه است.[۳۷] او شخصاً به تبریز رفت و روزنامه‌ها با عناوینی همچون «نخستین دستاورد بزرگ در راهی طولانی» و «خطر تجزیه ایران توسط یک پهلوی برطرف شد» از او استقبال کردند.[۳۸]

از اولین اقدامات محمدرضا در کسوت یک پادشاه، بازگرداندن مالکیت زمین‌های رضا شاه به مالکین اصلی و اولیه آن بود. این کار باعث محبوبیت بیشتر او در عرصه داخلی شد.[۳۹] در عرصه خارجی، شاه در این سال‌ها تلاش کرد تا روابط مستحکمی را با غرب پایه‌گذاری کند، روابطی که در طول چهار دهه بعدی ادامه یافت.[۴۰] آمریکا تلاش می‌کرد تا شاه بتواند کنترل بیشتری بر کشور داشته باشد.[۴۱] آنان ایران را یکی از اهداف بلندمدت شوروی برای توسعه جغرافیایی محسوب می‌کردند.[۴۲]

ترور در دانشگاه تهران

محمدرضا پهلوی پس از ترور نافرجام در سال ۱۳۲۷ خورشیدی

در دی‌ماه ۱۳۲۷ آمریکا به این نتیجه رسید که شاه به دنبال فرصتی برای بالابردن قدرت خود در کشور است. تنها یک‌ماه بعد این فرصت با ترور نافرجام شاه در دانشگاه تهران به‌دست وی افتاد.[۴۳] فرد ضارب ۴ گلوله شلیک کرد که فقط یکی از آن‌ها به شاه برخورد کرد و هیچ‌کدام باعث آسیب جدی شاه نشد.[۴۴] سپس خود را تسلیم کرد.[۴۵] ولی پس از چند لحظه بدون بازجویی در همان محل ترور کشته شد و انگیزه‌های او از این کار در پرده‌ای از ابهام باقی ماند.[۴۶][۴۷]

بعدها گفته شد که وی عضو یک گروه کمونیست-اسلامی بوده‌است. شاه با همین بهانه، نه‌تنها همه مخالفین مذهبی و چپگرای خود را سرکوب کرد،[۴۸] بلکه حتی به شکلی غیررسمی انگشت اتهام را به سوی انگلستان نیز نشانه گرفت.[۴۹] این در شرایطی بود که از سوی انگلستان تحت فشار قرارداشت تا قرارداد نفتی جدیدی با آنان امضا کند.[۵۰][۵۱]به گفته یرواند آبراهامیان شاه به بهانه این ترور، یک کودتای سلطنتی به‌راه انداخت.[۵۲] این ترور «موهبتی در لباس مبدل برای شاه» بود.[۵۳]

سپس در شرایطی که حکومت نظامی برقرار بود، انتخابات مجلس موسسان[۵۴] (در ظاهر برای بررسی وقایع آذربایجان و در واقع برای افزایش اختیارات شاه)[۵۵] برگزار شد. این مجلس علاوه‌براین، تشکیل مجلس سنایی را تصویب کرد که نیمی از سناتورهای آن از سوی شاه منصوب می‌شدند.[۵۶]

در یک گزارش دولتی آمریکایی در بهار ۱۳۲۸ (چند ماه پس از ترور) چنین درج شده‌است: «همه آثار رهبر بودن، در شاه ناپدید شده‌است. او که تا تاکنون تظاهر می‌کرد مایل است رهبری «پیشرفت و اصلاحات» را برعهده داشته باشد، در عمل، نه توانایی این رهبری را دارد و نه شخصیت لازم برای این‌کار را.»[۵۷] در چنین شرایطی بود که قرارداد گس-گلشائیان به شاه تحمیل شد.[۵۸]

ملی شدن صنعت نفت

نوشتار اصلی: نهضت ملی‌شدن نفت

در طول دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه میلادی، سهم درآمد ایران از قرارداد ۱۹۳۳ بسیار کم بود.[۵۹] به عنوان نمونه در سال ۱۹۵۰ میلادی، (بالاترین درآمد ایران) مجموع دریافتی ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس، تنها ۱۶ میلیون پوند بود. در همین سال دولت انگلستان از درآمدهای این شرکت تنها نزدیک به ۵۱ میلیون پوند مالیات اخذ می‌کرد. این قرارداد قرار بود در سال ۱۹۶۱ خاتمه یابد و شاه تحت فشار قرار گرفته بود تا قرارداد الحاقی را که خاتمه آن سال ۱۹۹۳ بود بپذیرد.[۶۰][۶۱]

درواقع در این سال‌ها سهم ایران به کمتر از ۱۲ درصد رسیده بود.[۶۲] مدیران انگلیسی شرکت نفت ایران و انگلیس حس می‌کردند تا زمانی که بر شاه نفوذ دارند، نیاز به هیچ تغییری نیست. آنان شاه را به دلیل نقش انگلستان در به قدرت رسیدن وی، به این کشور مدیون می‌دانستند.[۶۳]

پیش از آغاز مبارزات ملی شدن نفت و پیش از مذاکرات گس-گلشائیان، شاه و رزم‌آرا به دنبال اجرایی شدن مدل ۵۰-۵۰ بودند. شاه نگران بود که هرگونه تلاش برای ملی کردن نفت، منجر به خراب شدن روابط میان ایران و انگلستان شود.[۶۴] با آغاز مذاکرات گس و گلشائیان، شاه هیات دولت را در چانه‌زنی‌ها آموزش می‌داد. سرانجام او به هیات دولت گفت که قیمت تضمینی توافق شده را بپذیرند و به این‌ترتیب، قرارداد گس-گلشائیان به امضا رسید.[۶۵] لایحه مزبور ۴ روز پیش از پایان دوره پانزدهم مجلس شورای ملی برای تصویب به مجلس رفت، ولی با هوشیاری فراکسیون اقلیت مجلس و استفاده از یک خلاء قانونی، مجلس پیش از تصویب قرارداد، خاتمه یافت.[۶۶]

با تشکیل مجلس شانزدهم، نه تنها قرارداد گس-گلشائیان رد شد، بلکه ماده واحده قانون ملی شدن صنعت نفت در دستورکار مجلس قرار گرفت. سفارت انگلستان از طریق اسدالله علم از شاه خواست تا تمام تلاش خود را برای ممانعت از تصویب این طرح انجام دهد. ولی شاه در این مرحله مصمم بود تا در کار مجلس دخالت نکند. درواقع افکار عمومی چنان بود که هیچ حکومتی حاضر به مخالفت یا رد کردن این طرح نبود.[۶۷] حتی زمانی که آمریکایی‌ها به او هشدار دادند که ملی شدن صنعت نفت در ایران، منافع نفتی آمریکا در سایر نقاط جهان را نیز به خطر انداخته‌است، شاه از آمریکایی‌ها خواست که از او نخواهند که با این طرح مخالفت کنند. او از قدرت روز افزون جبهه ملی در بهت فرو رفته بود.[۶۸] سرانجام طرح به تصویب رسید.[۶۹]

کودتای ۲۸ مرداد

محمدرضا پهلوی و شعبان جعفری
نوشتار اصلی: کودتای ۲۸ مرداد

شاه به سامانه حکومتی استبدادی معتقد بود.[۷۰] این تفکر شاه، عامل اصلی اختلاف او با نخست وزیرش محمد مصدق گردید. مصدق مایل بود که شاه، نقشی مانند پادشاه انگلستان داشته باشد و در عوض، شاه مایل بود مانند پدرش با روش مشت آهنین حکومت کند. مصدق تلاش کرد تا پست وزارت جنگ را از کنترل شاه خارج کند. شاه نپذیرفت. مصدق استعفا کرد. ولی با گسترش اعتراضات، شاه ناچار به عقب نشینی شد. مصدق به قدرت بازگشت و خانواده شاه را از کشور تبعید کرد.[۷۱] در این دوره مصدق به وضوح، قدرت برتر کشور (نسبت به شاه) بود.[۷۲]

سه سال بعد، کودتای ۲۸ مرداد[۷۳]، که با طرح سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، علیه دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ خورشیدی انجام شد، موجب برکناری آن شد. این عملیات از روز ۲۵ مرداد آغاز شد.[۷۴][۷۵]

شاه پیش از آغاز عملیات به ویلایش در کلاردشت رفت و با شکست خوردن اولین اولین مرحله از کودتای ۲۵ مرداد ابتدا به بغداد و سپس به رم گریخت. ولی سه روز بعد، طرفداران شاه موفق به تسخیر ساختمان رادیو و دستگیری مصدق شدند. تنها پس از آن بود که شاه به ایران بازگشت، و مصدق برکنار، زندانی و بعد تبعید شد.[۷۶] بازگشت غیرقانونی شاه به قدرت، یکی از دلایل انقلاب ۱۳۵۷ بود.[۷۷]

حکومت باثبات

شاه و خانواده پس از جشن تاجگذاری

پس از کودتا، حکومت شاه مورد حمایت غرب قرار گرفت و قدرت او رو به رشد گذاشت.[۷۸] انگلستان از خلیج فارس خارج شد، شاه حاکمیت نظامی ایران را بر جزایر سه گانه اعمال کرد[۷۹] و در عوض، از ادعای حاکمیت بر بحرین دست برداشت.[۸۰] بودجه نظامی افزایش یافت[۸۱] و پیمان بغداد میان کشورهای ایران، عراق، ترکیه و پاکستان منعقد شد.[۸۲] شاه از موضع قدرت پیمان الجزایر را امضا کرد و به اختلافات مرزی با عراق خاتمه داد.[۸۳]

از بعد داخلی شاه فعالیت احزاب سیاسی را ممنوع کرد و در پایان تنها حزب رستاخیز را به رسمیت شناخت.[۸۴] ساواک تحت فرمان شاه تشکیل شد و به سرکوب مخالفان داخلی پرداخت.[۸۵] شاه بار دیگر در ۲۱ فروردین سال ۱۳۴۴ خورشیدی در برابر پله‌های کاخ مرمر به دست یکی از سربازان وظیفه گارد جاویدان به نام رضا شمس‌آبادی ترور شد. این ترور نیز نافرجام ماند و شاه هیچ آسیبی ندید.[۸۶]

در زمستان ۱۳۳۳، دانشگاه کلمبیا در نیویورک به محمدرضا پهلوی دکترای افتخاری حقوق داد.[۸۷] در همین دوره میلیون‌ها دلار برای برگزاری جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در پارسه هزینه شد و بزرگترین اجتماع سران کشورهای جهان در آن‌جا برگزار شد.[۸۸] شاه در روز تولد ۴۸ سالگی خود، تاجگذاری کرد.[۸۹]

نفت و درآمدهای نفتی

بازدید رسمی از پالایشگاه آبادان

یک سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، با تلاش شاه قرارداد کنسرسیوم به امضا رسید. بر اساس این قرارداد، کنسرسیومی از کارتل‌های نفتی آمریکایی، بریتانیایی، فرانسوی و هلندی، انحصار استخراج و تولید نفت در سراسر خاک ایران را به دست آوردند. سهم درآمد ایران بر پایه ۵۰-۵۰ درنظر گرفته شد.[۹۰] شش سال بعد و در شهریور ۱۳۳۹، اوپک با مشارکت ایران پایه‌گذاری گردید.[۹۱] در طول سال‌های بعد شاه هیچ‌گاه اشتیاق خود را برای افزایش قیمت نفت مخفی نکرد. او همه ساله نماینده‌ای به نزد روسای کنسرسیوم می‌فرستاد و از آنان می‌خواست تا سهم ایران را افزایش دهند. افزایش درآمد نفتی طی این سال‌ها مخارج توسعه نظامی مورد نظر شاه را تامین می‌کرد.[۹۲]

جنگ اعراب و اسرائیل و تحریم فروش نفت توسط کشورهای عربی باعث شد[۹۳] تا ایران بزرگترین تولید کننده نفت در خاورمیانه شود.[۹۴] نیکسون برای مقابله با قیمت بالای نفت ناچار شد تا دو بار (در سال‌های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲) ارزش دلار را کاهش دهد. اوپک نیز به رهبری شاه با این حرکت مقابله کرد و دو بار(هر بار اندکی پس از کاهش ارزش دلار) قیمت نفت را افزایش داد.[۹۵]

از سوی دیگر، اکتشاف نفت در داخل مرزهای آبی خلیج فارس، به شاه این امکان را داد تا با شرکت‌های کوچک و جدید خارج از کنسرسیوم، قراردادهای کشف و استخراج جدید منعقد کند.[۹۶]

انقلاب سفید

رژه سپاهیان دانش به مناسبت سالروز انقلاب سفید
نوشتار اصلی: انقلاب سفید

در سال ۱۳۴۱ شاه تحت فشار کندی، مجموعه‌ای از اصلاحات اقتصادی-اجتماعی را با عنوان «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و ملت» به اجرا گذاشت. این مجموعه در ابتدا شامل اصلاحات ارضی و چهار اصل دیگر بود[۹۷] که بعدها به نوزده اصل افزایش یافت. شاه گمان داشت که با اجرای اصلاحات ارضی، نه‌تنها حمایت آمریکا را به‌دست خواهد آورد، بلکه با از میان برداشتن نظام ارباب رعیتی، دهقانان را نیز به جمع حامیان خود خواهد افزود.[۹۸] هدف رسمی این بود که ایران تا پایان قرن بیستم در بین مدرن‌ترین کشورهای جهان قرار داشته باشد.[۹۹]

در عمل، انقلاب سفید شاه، به نتیجه مطلوب شاه، نرسید.[۱۰۰] شاه انقلاب سفید خود را به «بزرگترین شوی تبلیغاتی که دنیا تاکنون دیده بود» تبدیل کرد.[۱۰۱] انجام این اصلاحات، نظام تولید ثروت طبقه اشراف را که از متحدان شاه بودند، دگرگون کرد. از سوی دیگر انقلاب سفید، شکاف میان مذهبی‌ها با شاه را گسترده کرد.[۱۰۲] از میان اصل‌های انقلاب سفید، اصلی که بیش از بقیه موجب تحریک و موضع‌گیری مخالفان مذهبی گردید، اصل حق رأی زنان بود.[۱۰۳]

در یک گزارش سازمان سیا آمده‌است که هر روز ایرانیان بیشتر و بیشتری اصلاحات موجود در این برنامه را رد می‌کنند.[۱۰۴] با این وجود، این برنامه بلندپروازانه شاه، تا ۱۵ سال بعد همچنان مورد حمایت دولت آمریکا قرارداشت.[۱۰۵]

ارتش

شاه یکی از پرزرق‌وبرق‌ترین ارتش‌های جهان را در ایران ایجاد کرده بود.[۱۰۶] بخش زیادی از درآمد نفتی کشور به تجهیز ارتش اختصاص می‌یافت.[۱۰۷] حتی حامیانی مانند آیزنهاور (که پیش از ریاست جمهوری، ژنرال و فرمانده نیروهای ناتو و یک کارشناس نظامی بود) نگرانی خود را، از این‌که شاه به بودجه نظامی بیش از حد پرداخته و به مسائل اقتصادی و اجتماعی کم توجهی نشان می‌دهد، پنهان نمی‌کردند. او در یک تلگراف محرمانه، شاه را دارای «وسواس نظامی» توصیف کرده و افزوده‌است:[۱۰۸]

شاه هنگام یک رژه نظامی
« شاه، که خود را یک نابغه نظامی می‌داند، باز تصمیم گرفته که ارتش را بازسازی کند. اگرچه شاید او مایل است دست بالا را در پیمان بغداد داشته باشد، ولی او کارشناسانه احساس می‌کند که کشورش قدرت نظامی بازدارنده راهبردی کافی برای دفاع از خود نداشته، یا با هر میزان از توان نظامی، مردم ایران وجود چنین قدرتی را در ارتش باور ندارند. بنابراین او گمان می‌کند که به تسلیحات مدرن بیشتری برای نمایش نیاز دارد. او مصمم است چند لشکر دیگر به ارتش خود اضافه کند و به همین دلیل از ما سلاح‌های خیلی بیشتر و خیلی بهتری درخواست می‌کند. بدیهی است که این کار، موجب افزایش بار اقتصادی و ایجاد کسری بیشتر بودجه کشور خواهد بود. بودجه‌ای که هم‌اکنون نیز دچار کسری و نامتعادل است. این امر، هم برنامه‌های توسعه کشور را به خطر می‌اندازد و هم باعث افزایش تورم خواهد شد.[۱۰۹][۱۱۰]  »

با روی کار آمدن ریچارد نیکسون در ایالات متحده و سرازیر شدن سیل دلارهای نفتی به سوی ایران، وضع به نفع ایده‌های شاه تغییر کرد. سیاست نیکسون این بود که ایران نقش حیاتی‌تری در منطقه ایفا کند. او بارها به ایران سفر کرد و روابط شخصی نزدیکی با شاه برقرار کرد. شاه به ژاندارم خلیج فارس تبدیل شد. نیکسون برای خرید سلاح، دست شاه را کاملا باز گذاشت.[۱۱۱] در دوره جیمی کارتر این اختیارات از شاه بازپس گرفته شد و سیاست آمریکا در قبال فروش تجهیزات نظامی به ایران تغییر کرد.[۱۱۲]

سیاست داخلی

از بعد سیاسی، شاه مردم‌سالاری را برای ایران تجویز نمی‌کرد. او اعتقاد داشت که یک حکومت استبدادی مانند حکومت پدرش برای کشور مفیدتر است. به گمان او، مردم‌سالاری برای یک کشور درحال توسعه یک مانع بود. بریتانیا از این نظریه حمایت می‌کرد، چرا که مایل بود به جای گفتگو با یک مجلس و یک هیئت دولت، با یک فرد معامله کند. در سوی دیگر آمریکا نیز از برقراری مردم‌سالاری در ایران حمایت نمی‌کرد. به اعتقاد آمریکایی‌ها، وجود یک ایران استبدادی در نزدیکی مرزهای شوروی، امنیت آنان را بیشتر تامین می‌کرد.[۱۱۳]

با آغاز سلطنت شاه جوان در ۱۳۲۰، احزاب شروع به شکل‌گیری کردند. تا پیش از واقعه ترور دانشگاه تهران، حزب کمونیستی توده، موفق‌ترین حزب از میان احزاب بود. پس از این ترور، حزب توده غیر قانونی اعلام شد. ولی تنها دو سال بعد و در سال ۱۳۲۹ جبهه ملی (از ترکیب چندین حزب ملی‌گرا) تشکیل و موفق به ملی کردن صنعت نفت شد. با وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، فعالیت احزاب ممنوع شد و این ممنوعیت سه سال ادامه یافت. در سال ۱۳۳۶ شاه به این نتیجه رسید که برای پایداری حکومت خود، نیاز به دو حزب (مشابه انگلستان) دارد. او منوچهر اقبال و اسدالله علم را مامور تشکیل دو حزب (در ظاهر مخالف) کرد. ولی این دو حزب، در خارج از مجلس نفوذی نداشتند. سرانجام مجادله همین دو حزب با یکدیگر بر سر تقلب انتخاباتی، باعث شد که شاه از احزاب خود ساخته ناامید شد.[۱۱۴] شاه در سال ۱۳۵۳ رسما با یک فرمان عمومی، حزب رستاخیز را به عنوان تنها حزب قانونی کشور ایجاد کرد. او تنها فعالیت سیاسی قانونی در کشور را، پیوستن به حزب رستاخیز اعلام کرد و اعلام کرد که هرکسی مایل نیست به این حزب بپیوندد، باید کشور را ترک کند.[۱۱۵] سرانجام در پائیز ۱۳۵۷ و اندکی پیش از انقلاب ایران، شاه این حزب را نیز منحل نمود.[۱۱۶]

سیاست خارجی

انقلاب ۱۳۵۷ و ترک ایران

تیتر اصلی روزنامه اطلاعات با عنوان شاه رفت
نوشتار اصلی: انقلاب ایران (۱۳۵۷)

دلایل متعدد و متفاوتی برای شکست شاه در برابر انقلاب ایران ارائه شده‌است. سعید امیرارجمند نارضایتی و بوجود آمدن تمایلات ضد خارجی بخاطر وابستگی رژیم شاه به امریکا و حضور وسیع نیروهای امریکایی و اروپایی در ساختار اقتصاد و ارتش را از محرک‌های اعتراضات می‌داند. همچنین او بوجود آمدن یک ساختار متمرکز سلطنتی در ایران را عاملی می‌داند که تمام نارضایتی‌ها را بسوی یک شخص هدایت نمود. نبود پلورالیسم که در عصر مدرن نظام سلطنتی را شکننده‌ترین ساختار در میان ساختارهای موجود می‌کند نیز از دیگر عوامل این اتفاق است.[۱۱۷] ولی نقش خود شاه نیز در این میان مهم بود.[۱۱۸]

شاه در دو سال آخر سلطنتش، اشتباه‌ترین تصمیمات دوره حکومت خود را گرفت. زمانی که باید خود را قدرتمند نشان می‌داد از خود ضعف نشان داد و زمانی تظاهر به قدرت می‌کرد که نشانه‌ای از قدرت در او وجود نداشت. دلیل این اشتباهات تصمیم گیری مجموعه‌ای از عوامل شخصی و سیاسی بود. عواملی که ریشه در شخصیت متزلزل شاه در آن زمان خاص داشت.[۱۱۹] او هر روز کمتر و کمتر خود را درگیر امور روزانه کشور می‌کرد.[۱۲۰] به گفته ماروین زونیس، زمانی که انقلاب آغاز شد، شاه همه عوامل خارجی که برای سال‌ها سرچشمه‌های حمایت روانی از شخصیت او را تشکیل می‌دادند، از دست داده بود.[۱۲۱]

در بین دهه چهل و پنجاه میلادی اقتصاد ایران به سرعت رشد نمود و این باعث افزایشش خود بزرگ بینی شاه شده بود. گزارشی از سازمان سیا عنوان می‌کند که شاه خود را «دارای یک ماموریت الهی» برای اداره کشورش می‌داند. بدنبال این پیشرفت شاه سیاست‌های سختی علیه نیروهای چپ گرا و میانه رو پیش گرفت. او معتقد بود که روحانیت (به غیر از طرفداران خمینی) متحدان مورد اعتماد او در جنگ برعلیه کمونیسم و ملی گرایی سکولار در ایران است. این سیاست به روحانیت ایران فرصت داد تا شبکه انحصاری در میان مردم بوجود بیاورند.[۱۲۲] او در سال ۱۳۵۳ سیستم تک حزبی در ایران را اعلام نمود. ایده‌ای که بسرعت به موضوعی برای مخالفت و تمسخر تبدیل شد. حتی امیرعباس هویدا اولین دبیر کل حزب رستاخیز نیز (در محافل خصوصی) این ایده شاه را به تمسخر می‌گرفت.[۱۲۳] شاه گمان می‌کرد (مانند آنچه در روزنامه‌های حکومتی نوشته می‌شد)، مردم اگرهم او را به عنوان رهبر کشور عاشقانه دوست ندارند، حداقل وی را تحسین می‌کنند. در طول ماه‌های آخر، شاه با دیدن تظاهرات میلیونی مردم بر علیه خود، این عامل روانی را از دست داد.[۱۲۴]

در یازدهم اردیبهشت ۱۳۵۶ پزشک شاه تشخیص داد که شاه مبتلا به سرطان غدد لنفاوی[۱۲۵] شده‌است. هر چند شاه این موضوع را برای سه سال حتی از فرح نیز پنهان کرده‌بود.[۱۲۶] شاه که همواره و از کودکی گمان داشت به نوعی تحت حمایت خداوند و امامان شیعه است، زمانی که فهمید دچار بیماری سرطان شده‌است، اعتماد به نفس ناشی از این سرچشمه روانی را نیز از دست داد.[۱۲۷]

شاه به درخواست‌های امریکا برای استفاده از نفوذ خود در اوپک برای پایین آوردن قیمت نفت پاسخ منفی داد. این موضوع باعث شد تا امریکا برای پایین آوردن قیمت نفت از او ناامید شده و دست به دامن عربستان سعودی شود.[۱۲۸] از سوی دیگر کارتر فشارش بر روی شاه برای بهبود دمکراسی در ایران را از سر گرفت.[۱۲۹]در حالی‌که به گفته عباس میلانی حتی در کنفرانس گوادلوپ نیز امریکا حمایت خود از شاه را اعلام کرده بود.[۱۳۰] صرف‌نظر از این‌که آیا شاه همچنان مورد حمایت غرب بود یا خیر، خود شاه احساس می‌کرد که دیگر مورد حمایت نزدیک‌ترین متحد خود یعنی ایالات متحده نیست. در واقع او آمریکا را نیز به عنوان حامی روانی خود، در کنار خود نمی‌دید.[۱۳۱] شاه پس از سقوط، برداشته شدن حمایت غرب از حکومت خود را بزرگترین عامل سقوط خود عنوان می‌کرد و انگیزه‌های دموکراتیک مردم ایران را نفی می‌نمود.[۱۳۲]

از میان نزدیکان عاطفی شاه، ارنست پرون سال‌ها پیش درگذشته بود. اشرف، خواهر دوقلوی او که در نیویورک زندگی می‌کرد، از نظر انقلابیون چهره‌ای مخدوش‌تر از آن داشت که بتواند به ایران بازگردد و به تقویت روحیه شاه کمک کند. و از همه بدتر اسدالله علم تنها چند ماه قبل با بیماری سرطانی مشابه خود شاه، درگذشته بود. بنابراین سرچشمه‌های حمایت کننده روانی، یکی یکی او را ترک گفته بودند.[۱۳۳]

شاه در ماه‌های آخر دچار تزلزل شخصیت و بلاتکلیفی و عدم توانایی تصمیم‌گیری بموقع شده بود.[۱۳۴] تمام ارکان جامعه حول شخص او شکل گرفته بود و با تزلزل شاه تمام این ارکان به هم ریخت. امیر ارجمند برای نمونه به دستور شاه به ارتش (به خصوص بعد از واقعه هفده شهریور) در مورد عدم سرکوب مردم اشاره می‌کند. دستور منع تیراندازی مستقیم ارتش به مردم (که منجر به پیروزی انقلاب با تلفاتی ناچیز شد) و همچنین وسواس شاه در چیدن و انتخاب فرماندهان ارتش بگونه‌ای که همیشه فرمانبردار او باشند، در نهایت منجر به این شد که در نبود یک شاه تصمیم گیرنده، فرماندهان ارتش فاقد قدرت تصمیم گیری باشند.[۱۳۵] سرانجام با بالا گرفتن اعتراضات، شاه در ۲۶ دی ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد و مدتی بعد در ۲۲ بهمن ماه همان سال انقلاب ایران به پیروزی رسید.[۱۳۶]

درگذشت

مراسم خاکسپاری محمدرضا پهلوی

محمدرضا پهلوی پس از خروج از کشور نخست مدتی را در مراکش گذراند. با فشار دولت انقلابی ایران و ملاحظات سیاسی دولت مراکش، او نیز مجبور به ترک مراکش شد. مدت کوتاهی را به مصر رفت. سپس باهاما برای مدت موقتی به او ویزای گردشگری داد. تلاش‌های او برای گرفتن پناهندگی سیاسی از انگلستان بی نتیجه ماند. با پایان یافتن ویزا او توانست به مکزیک برود. بیماری او در مکزیک هر روز شدت می‌یافت اما او بیماری واقعی خود را از پزشکان مکزیکی پنهان می‌کرد. هرچند پزشک مخصوص او که از پاریس می‌آمد او را تحت شیمی درمانی قرار می‌داد، پزشکان مکزیکی او را برای مالاریا درمان می‌کردند.[۱۳۷] با شدت یافتن بیماری، بر خلاف میل دولتمردان آمریکا او توانست اجازه ورود به امریکا بیابد.[۱۳۸] او برای درمان پزشکی در بیمارستان نیویورک بستری شد. او همچنین چند بار مجبور شد بصورت پنهانی به مرکز سرطان مموریال اسلون-کترینگ برود. با بروز بحران گروگان‌گیری در سفارت آمریکا، هیچ کشوری علاقه به پناه دادن یک پادشاه بی‌تاج و تخت نداشت. محمدرضا پهلوی پس از خروج از بیمارستان نخست به مرکز پزشکی ویلفورد هال در پایگاه نیروی هوایی لاکلند در تگزاس، و سپس به پاناما، و در ۲۳ مارس ۱۹۸۰ به مصر رفت و انور سادات به او پناهندگی داد.[۱۳۹]

مدت کوتاهی پس از ورود وی به مصر پزشکان معالج طحال او را خارح کردند.[۱۴۰] سرطان او در وضع پیشرفته‌ای بود و پایان کار وی نزدیک بود.[۱۴۱] سرانجام در در ساعت ۹:۴۵ دقیقه روز ۵ مرداد ۱۳۵۹، محمدرضا پهلوی در سن ۶۱ سالگی، در قاهره درگذشت.[۱۴۲] جسد وی در مسجد الرفاعی، پس از یک مراسم رسمی، خاکسپاری شد.[۱۴۳]

موارد مرتبط

خانواده

محمدرضا پهلوی در کنار فرزندانش در کاخ سعدآباد

در میان اعضای خانواده، اشرف نزدیک‌ترین کس به محمدرضا بود.[۱۴۴] همچنین محمدرضا تا پایان عمر رضا شاه، رابطه خود را با پدرش حفظ کرد. با این‌حال محمدرضا آنچنان تحت تاثیر هیبت رضا شاه بود که بارها و در کتاب‌های گوناگون خود به هیبت پدرش اشاره کرده‌است.[۱۴۵] او مجموعاً چهار خواهر و شش برادر داشت که فقط با شمس، اشرف و علیرضا مادر مشترک (تاج‌الملوک) داشت. فرزندان او شهناز (از فوزیه)، رضا، فرحناز، علی‌رضا و لیلا (از فرح) بودند که در این میان رضا به ولیعهدی رسید. علی‌رضا و لیلا سال‌ها پس از مرگ شاه خودکشی کردند.

زنان

ازدواج با فوزیه
ازدواج با ثریا
ازدواج با فرح

زمانی که محمدرضا به بیست سالگی رسید، پدرش تصمیم گرفت تا وی ازدواج کند. ابتدا پرنسس اینگرید از سوئد(بعدها ملکه دانمارک)[۱۴۶] و سپس یک دختر ایرانی از دودمان قاجار برای او درنظر گرفته شدند. ولی درپایان او در سال ۱۳۱۸ خورشیدی، با فوزیه فؤاد، خواهر ملک فاروق پادشاه مصر در کاخ عابدین در قاهره، ازدواج کرد. گفته می‌شود که این ازدواج را آتاتورک به رضا شاه پیشنهاد کرده‌است. این ازدواج مغایر اصل ۳۷ قانون اساسی مشروطه بود که بر طبق آن، ملکه ایران باید ایرانی‌الاصل باشد. به همین دلیل، مجلس ایران قانونی را از تصویب گذراند که فوزیه بنت فواد را «ایرانی‌الاصل» اعلام می‌کرد.[۱۴۷]

روشن است که فوزیه، انتخاب محمدرضا نبود. فوزیه اگرچه زیبا بود، ولی سرد و دست نیافتنی بود. در آغاز، محمدرضا ناگزیر به پذیرفتن فوزیه به عنوان همسرش بود، ولی بعد از تولد دخترشان شهناز و پس از تبعید رضا شاه و آغاز پادشاهی محمدرضا، این اجبار رفع شد. با این‌حال وقتی فوزیه به تنهایی به مصر رفت و محمدرضا را ترک کرد، او بیشترین تلاش ممکن را کرد تا فوزیه را بازگرداند. نامه‌ها و سفرای زیادی نزد او و برادرش ملک فاروق به مصر فرستاد. ولی این تلاش بی‌فایده بود و آنان سه سال بعد از هم جدا شدند.[۱۴۸]

اکنون محمدرضا پادشاهی مجرد و آزاد بود. به گفته اشرف: «دخترها را برای او می‌آوردند، ولی او عاشق هیچ‌کدام از این دخترها نمی‌شد. دخترها در لحظه ملاقات فکر می‌کردند که او دوستشان دارد. ولی این خیال خامی بیش نبود.» این نوع رابطه سطحی با دخترانی از این قبیل، به تدریج یکنواخت و کسل‌کننده شد.[۱۴۹]

محمدرضا هفت سال پس از آن‌که فوزیه وی را ترک کرد، با ثریا اسفندیاری بختیاری ازدواج کرد. ثریا زنی بود که محمدرضا واقعا عاشقش بود. با وجود آنکه شمس، ثریا را برای همسری شاه معرفی کرده بود، ولی ثریا نه به او، نه به مادر شاه و نه حتی به شهناز(دختر شاه از ازدواج قبلی) علاقه‌ای نداشت. به گفته غلامرضا افخمی، برخلاف شایعات بی‌اساس، رابطه ثریا با اشرف خوب بود. چرا که اشرف شاه را دوست داشت و می‌دانست که شاه عاشق ثریا است. به گفته اشرف:«شاه عاشق ثریا بود و اگر ثریا می‌توانست برای او جانشینی بیاورد، آنان هیچ‌گاه از هم جدا نمی‌شدند».[۱۵۰] درآن زمان جانشینی مسئله مهمی بود و محمدرضا ناچار از ثریا جدا شد.

سومین همسر محمدرضا، فرح دیبا بود. او فرزند یک افسر ارتش بود. پدرش زمانی که فرح خیلی کوچک بود درگذشته بود. وی دانشجوی معماری در پاریس بود. خانواده او وضع مالی رضایت‌بخشی نداشتند. شهناز و شوهرش اردشیر زاهدی کسانی بودند که او را برای ازدواج به شاه معرفی کردند. پاسخ شاه به زاهدی چنین بود:«مجبورم به‌خاطر کشورم ازدواج کنم. پس چه بهتر که با کسی ازدواج کنم که دختر و مادرم هم او را پسندیده‌اند». با این‌وجود، بازهم شاه از فرح درخواست ازدواج نکرد و در عوض او را به یک شنای دونفره در استخر دعوت کرد. دعوتی که از دید فرح، «نگران کننده، ولی لذت بخش» بود. این‌بار شاه همسری غیرفعال نمی‌خواست و فرح هم چنین نبود.[۱۵۱]

شاه یک‌بار در مصاحبه‌ای به اوریانا فالاچی گفته بود که «در زندگی یک مرد، زن، به حساب نمی‌آید، مگر آن‌که زیبا و جذاب بوده و خصوصیات زنانه خود را حفظ کرده باشد.»[۱۵۲][۱۵۳] اگرچه او بعدها در مصاحبه دیگری به باربارا والترز گفت که دقیقا همین کلمات را به‌کار نبرده‌است.[۱۵۴][۱۵۵] به هرحال، برخی از دوستان نزدیک وی مانند اسدالله علم، به درخواست او ملاقات‌هایی را با دخترانی ترتیب می‌داده‌اند. ملاقات‌هایی که همیشه شامل روابط جنسی نبوده و گاهی به یک گفتگو، رقص و یا مشروب خاتمه پیدا می‌کرده‌است. کلمه رمز این ملاقات‌ها «گردش» بوده‌است. در چند مورد، این مسئله باعث اختلاف میان شاه و فرح شده بود.[۱۵۶]

دوستان

دوستان نزدیک دوران کودکی او را حسین فردوست (فرزند یک درجه‌دار جزء) و مهرپور تیمورتاش (فرزند وزیر دربار) تشکیل می‌دادند. از این میان محمدرضا به فردوست علاقه زیادی داشت. زمانی که در دوازده سالگی محمدرضا را برای ادامه تحصیل به سوئیس فرستادند به اصرار او، فردوست نیز وی را همراهی کرد.[۱۵۷]

ارنست پرون نیز یکی دیگر از دوستان نزدیک محمدرضا بود که در سوئیس با ولیعهد آشنا شد و با او به ایران بازگشت.[۱۵۸] از حدود سال ۱۹۳۵ میلادی اولین اشارات به دوستی محمدرضا با ارنست پرون (پسر باغبان مدرسه له‌روزه) در اسناد رسمی وجود دارد. پرون آشکارا همجنس گرا و با اعتقادات شدید کاتولیک بود و یکی از بحث برانگیزترین شخصیت‌های اطراف محمد رضا بود که نقش مهمی در زندگی محمدرضا داشت.[۱۵۹] محمد رضا به مدت نزدیک دو دهه تقریبا هر روز پرون را ملاقات می‌کرد. اما چند ماه پس از سرنگونی مصدق در سال ۱۹۵۳ و زمانی که دوستی با پرون باعث بوجود آمدن دردسرهای سیاسی برای او شد، او به یکباره تمام تماس خود را با پرون قطع کرد.[۱۶۰] نقش پرون در زندگی محمد رضا هیچگاه مشخص نبوده‌است. دشمنان شاه همیشه علاقه داشته‌اند تا این رابطه یک نوع رابطه همراه با «تعهد» نشان بدهند و سایرین نیز سعی داشته‌اند انتخاب این دوست عجیب توسط محمد رضا را با استفاده از تئوری‌های روان‌شناسی توجیه کنند.[۱۶۱]

حلقه دوستان نزدیک شاه در دوران بزرگسالی نیز چندان بزرگ نبود. یحیی عدل جراح معروف، و کریم ایادی دو تن از دوستان نزدیک شاه بودند. بخشی از دوستان شاه، از طریق حلقه اشرف به شاه نزدیک شدند و گروهی نیز به وسیله فرح به وی معرفی شدند. زمانی که فرح وارد دربار شد، گروه زیادی از دوستان و اقوام خود را نیز، به دربار وارد کرد. بعضی از آنان پیش از ورود به دربار، از منتقدان حکومت شاه بودند.[۱۶۲]

روشنفکران

با وجود هوش فراوان، محمدرضا پهلوی هرگز به عنوان یک «روشنفکر» شناخته نشده‌است. درواقع او روشنفکران را تحقیر می‌نمود. به‌نظر می‌رسد او در سوئیس تا حدی با نویسندگان انگلیسی و آمریکایی آشنا شده و حتی آثاری از شکسپیر را مطالعه نموده بود. به گفته افخمی او بعدها هیچ‌گاه علاقه‌ای به مطالعه آثار دانشورانه از خود نشان نداد.[۱۶۳] اما عباس میلانی می‌نویسد که او در فرانسه و به همراه ارنست پرون اشعار و ادبیات فرانسوی را مطالعه می‌کرده‌است و رابله و شاتوبریان را نویسندگان مورد علاقه خود معرفی کرده‌است. او در دوره ولیعهدی به موسیقی کلاسیک ایرانی و غربی علاقه داشته و موتزارت و لیست، آهنگسازان مورد علاقه او بوده‌اند. این مطالعات در شعر و ادبیات در سالهای حضور ارنست پرون در دربار شاه نیز ادامه داشته‌است.[۱۶۴]

زمانی که او ولیعهد بود، برای نخستین‌بار تحت تاثیر شهرت علامه محمد قزوینی قرار گرفت و خواست تا با او ملاقات کند. بعد از رسیدن به پادشاهی او پیگیر این ملاقات شد و از وزیر دربار خواست تا او را به قصر دعوت کند. قزوینی با این بهانه که شاه گرفتارتر از آن است که او را به حضور بپذیرد، این درخواست را رد کرد. وزیر دربار ناچار شد قاسم غنی را واسطه کند تا این ملاقات انجام شود. در اولین ملاقات شاه جوان از قزوینی و دوستانش خواست تا جلسات خود را در قصر او برگزار کنند تا او فقط شنونده باشد و از آنان بیاموزد. این جلسات هفتگی سال‌ها ادامه یافت و شاه از طریق این جلسات با فلسفه، تاریخ، فرهنگ و ادبیات فارسی و بخصوص شعر حافظ آشنا شد.[۱۶۵]

در طول دهه‌های چهل و پنجاه شمسی، افراد روشنفکر بیشتری در اطراف او بودند. او با گسترش اندیشه روشنفکرانه در اطراف خود موافقت کرد. او اعتقاد نداشت که روشنفکری خطری برای او و حکومت او باشد. در دهه پنجاه، او سلسله بحث‌های میان سید حسین نصر و احسان نراقی را از تلویزیون دنبال می‌کرد. او بدون آن‌که بداند واژه «غربزدگی» را جلال آل‌احمد اشائه داده و بدون آن‌که کتاب‌های او را خوانده باشد از این واژه استفاده می‌کرد.[۱۶۶]

رسانه‌ها

اولین بار این مصدق بود که از رادیو ایران برای تنظیم افکار عمومی استفاده کرد.[۱۶۷] تلاش شاه، بیشتر معطوف به رسانه‌های خارجی بود. از سقوط دولت مصدق تا انقلاب ۱۳۵۷، ایران در صدر اخبار مطبوعات آمریکایی قرار داشت. اوج این امر، از تحریم نفتی اعراب تا ۱۳۵۶ بود.[۱۶۸]

منش و ویژگی‌ها

بسیاری از ویژگی‌ها اخلاقی محمدرضا، نقطه رو در روی پدرش بود. رضا شاه دارای طبیعی خشن بود، ولی محمدرضا حتی در اوج قدرت خجالتی بود.[۱۶۹] او به اندازه پدرش سخت‌گیر نبود. اگرچه مخالفتی هم با نظم و انظباط در زندگی نداشت.[۱۷۰] او معمولا لباس معمولی می‌پوشید. ولی هرگاه لباس نظامی در بر می‌کرد، برخلاف پدرش آن را به انواع مدال‌ها می‌آراست. او به‌غیر از مواقعی که در تعطیلات یا در سفر بود، اغلب اوقات خود را در دفترش می‌گذراند.[۱۷۱]

خوراک

پرخور نبود، در هر وعده کم غذا می‌خورد و میان وعده‌ها چیزی نمی‌خورد. چیز بسیاری در بشقاب غذایش باقی نمی‌ماند. به ندرت نوشیدنی الکلی می‌نوشید. به کله پاچه (که بیش‌تر در خانه مادرش می‌خورد) علاقه داشت، اما این غذا با معده‌اش سازگاری نداشت. جوجه و ماهی کباب شده را می‌پسندید.[۱۷۲]

ورزش و سرگرمی

شاه و فرح در لباس اسکی روی آب

در دوران تحصیل و درمیان دروس، محمدرضا به ورزش علاقه زیادی داشت. کشتی و سوارکاری ورزش‌های مورد علاقه وی بود. بعدها فوتبال، چوگان و دوچرخه‌سواری نیز به ورزشهای مورد علاقه او افزوده شد.[۱۷۳] سوابق مدرسه له روزه، محمد رضا را یک ورزشکار عالی(فوتبال و شنا) معرفی می‌کنند.[۱۷۴]

او از جوانی تنیس بازی می‌کرد. او این ورزش را تا زمانی که مشکل بینایی پیدا کرد، ادامه داد. او اسکی را در نوجوانی در سوئیس آموخت. در بازگشت به ایران، چوب‌های اسکی را بر دوشش می‌گذاشت و برای اسکی به تپه الهیه در شمال تهران می‌رفت. بعدها او اسکی را در کوه‌های البرز و پیست‌های شمشک و دیزین در نزدیک تهران و همچنین کوه‌های آلپ در نزدیک ویلای خود در سن موریس سوئیس ادامه داد.[۱۷۵]

او همچنین یک سوارکار ماهر بود. او در سواری از مهمیز استفاده نمی‌کرد و مهمیز نمی‌بست، مگر وقتی که به عنوان بخشی از لباس نظامی ناچار به استفاده از آن بود. در رانندگی و خلبانی، به سرعت علاقه داشت و بارها در این رابطه از اطرافیان ازجمله دو نفر از همسرانش تذکر شنیده بود.[۱۷۶]

از سال‌های آغازین پادشاهی، او برنامه نهار مردانه جمعه‌ها را برقرار کرد. دوستانی مانند محمد خاتمی به این میهمانی‌ها دعوت می‌شدند و به بازی‌های ورزشی مانند والیبال می‌پرداختند. با گذر زمان، پوکر جای ورزش را گرفت. اگرچه گفته می‌شود که این بازی‌ها بر سر پول بوده، اما مبلغ قمار و شرط‌بندی، ناچیز بوده‌است. پس از مدتی، به دلیل پخش شایعه‌هایی، شرط‌بندی متوقف شد و مبلغ قمار در ورق بازی نیز به پول جزئی کاهش یافت.[۱۷۷]

باورهای دینی

محمدرضا پهلوی هنگام انجام فرایض حج

با آن‌که خانواده محمدرضا چندان مذهبی نبودند، ولی محمدرضا در کودکی تحت تاثیر جامعه مذهبی ایران و افسانه‌های مذهبی‌ای که اقوام، خدمتکاران و دایه‌هایش برای او می‌گفتند، به تدریج با حماسه‌های ایرانی-اسلامی آشنا شد. به گفته اشرف، بعضی از این داستان‌ها هیچ‌گاه از ذهن محمدرضا پاک نشدند.[۱۷۸]

ریشه گرایش مذهبی او همچنین به بنیه جسمی ضعیف او بازمی‌گردد. او یک‌بار در کودکی به بیماری سخت تیفوئید مبتلاشد. زمانی که پزشک گفته بود:«تنها کار دیگری که از دست ما برمی‌آید دعا کردن است» او در یک رویا، علی بن ابیطالب را دید که برای او داروی شفابخشی آورد. سال‌ها بعد، محمدرضا باور داشت که ارتباطی میان آن مکاشفه و بهبودی‌اش وجود داشته‌است. [۱۷۹] محمدرضا از دو مکاشفه مشابه دیگر نیز در زندگی خود یاد کرده‌است. او زمانی را به یاد می‌آورد که زمانی که سوار بر اسب به امامزاده داود سفر می‌کرد، سقوط کرد. او در رویا دید که ابوالفضل عباس او را از سقوط نجات داد. پدرش این رویا را هیچ‌گاه باور نکرد. او مکاشفه دیگری را این‌بار درباره ملاقات با امام زمان در کتاب خود تعریف کرده‌است.[۱۸۰]

او خود را «یک با ایمان واقعی» می‌دانست.[۱۸۱] در مصاحبه‌ای که اندکی قبل از مرگ وی در قاهره انجام شد، محمدرضا عنوان کرد که اعتقادات مذهبی، بخش قلبی و روحانی هر جامعه‌است و بدون آن جامعه به انحطاط کشیده خواهد شد. او در این مصاحبه ادیان واقعی را بهترین تضمین سلامت اخلاقی و استحکام روحانی جامعه دانست.[۱۸۲] او در سن نوجوانی و زمانی که در سوئیس بود، نمازهای یومیه را به‌جا می‌آورد.[۱۸۳][۱۸۴]

او روش رضاشاه را در قلع و قمع روحانیت شیعه در پیش نگرفت و به آنان (همچون سید حسین طباطبایی بروجردی) احترام می‌گذاشت. اما پس از مرگ بروجردی و مرجعیت روح‌الله خمینی فاصله محمدرضا پهلوی با روحانیت زیاد شد. مخالفت خمینی با اصول انقلاب سفید شاه در سال ۱۳۴۲ خورشیدی سرآغاز این فاصله بود که به قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ منجر شد.[۱۸۵]

ثروت

کتاب‌ها

نگارخانه

جستارهای وابسته

پانویس‌ها

  1. Golamreza Afkhami، ۹-۱۰.
  2. Cyrus Ghani، ۱۹۴.
  3. Golamreza Afkhami، ۲۴.
  4. Golamreza Afkhami، ۲۹.
  5. Golamreza Afkhami، ۲۷.
  6. Golamreza Afkhami، ۴۲.
  7. Golamreza Afkhami، ۲۸.
  8. Golamreza Afkhami، ۲۹-۳۰.
  9. Golamreza Afkhami، ۳۰-۳۱.
  10. Ecole Nouvelle de la Suisse Romande[۱]
  11. Golamreza Afkhami، ۳۰.
  12. Golamreza Afkhami، ۳۳.
  13. Golamreza Afkhami، ۳۱.
  14. Institut Le Rosey
  15. Forbes.
  16. Golamreza Afkhami، ۳۱.
  17. Golamreza Afkhami، ۳۳-۳۴.
  18. Golamreza Afkhami، ۳۱.
  19. Abbas Milani، ۶۱.
  20. Golamreza Afkhami، ۳۴.
  21. Saint-Cyr
  22. Golamreza Afkhami، ۳۸.
  23. Golamreza Afkhami، ۳۸-۳۹.
  24. Bruce Bueno، ۴۲۵.
  25. Golamreza Afkhami، ۶۷.
  26. ندا حبیب‌الله.
  27. Mohammad Gholi Majd2001، ۳۸۱-۳۸۲.
  28. Golamreza Afkhami، ۷۶.
  29. Golamreza Afkhami، ۷۷.
  30. Golamreza Afkhami، ۷۶.
  31. Golamreza Afkhami، ۷۷.
  32. Robert Service، ۴۴۳.
  33. Paul Mayle، ۵۶.
  34. Fereydoun Hoveyda، ۱۶-۱۷.
  35. Mohammad Gholi Majd2000، ۳.
  36. Richard Cottam، ۸۶.
  37. Mohammad Gholi Majd2000، ۴.
  38. Farhang Rajaee، ۳۹.
  39. Mohammad Gholi Majd2000، ۴.
  40. Spencer Tucker، ۵۶۸.
  41. Richard Cottam، ۸۶.
  42. Richard Cottam، ۸۷.
  43. Ervand Abrahamian، ۲۵۰.
  44. Ḥamīd Rizā Ṣadr، ۴۸.
  45. مرتضی اشرافی.
  46. Mostafa Elm، ۷۷.
  47. پاسخ به تاریخ: «بعد از شلیک پنجم، ضارب دیگر نتوانست از هفت‌تیر خود استفاده کند و به ضرب گلوله از پای درآمد. شاید هم گروهی مایل نبودند که وی سخن بگوید و اسراری را که می‌دانست فاش کند»
  48. Ervand Abrahamian، ۲۵۰.
  49. Daniel Pipes، ۷۹.
  50. Peter Avery، ۲۵۲.
  51. پاسخ به تاریخ:«تحقیقات بعدی نشان داد که.... رفیقه وی هم دختر باغبان سفارت انگلیس بوده‌است»
  52. Ervand Abrahamian، ۲۵۰.
  53. Farhang Rajaee، ۳۹.
  54. Ervand Abrahamian، ۲۵۰.
  55. Farhang Rajaee، ۳۹.
  56. Ervand Abrahamian، ۲۵۰.
  57. Richard Cottam، ۸۷.
  58. Peter Avery، ۲۵۲.
  59. Mostafa Elm، ۵۳.
  60. Mostafa Elm، ۳۸.
  61. Peter Avery، ۲۵۲.
  62. Kate Gillespie، ۱۸۸.
  63. Mostafa Elm، ۵۱.
  64. Mostafa Elm، ۷۷.
  65. Mostafa Elm، ۵۵.
  66. Mostafa Elm، ۵۶.
  67. Mostafa Elm، ۸۱-۸۲.
  68. Mostafa Elm، ۸۵.
  69. F Kazemi.
  70. Mostafa Elm، ۵۱.
  71. Annabelle Sreberny، ۵۷.
  72. Abbas Milani، ۲۴۲.
  73. این عملیات در انگلستان به نام «عملیات چکمه» و در آمریکا به نام «عملیات آژاکس» شناخته می‌شود.
  74. Abbas Milani، ۲۴۴.
  75. پاسخ به تاریخ: «در مرداد ۱۳۳۲ پس از حصول اطمینان از پشتیبانی ایالات متحده آمریکا و انگلیس... و پس از بررسی اوضاع با کرمیت روزولت، نماینده سیا بر آن شدم که برای یافتن راه حلی وارد عمل شوم»
  76. Abbas Milani، ۲۴۴.
  77. Kate Gillespie، ۱۸۸.
  78. Europa Publications Limited، ۳۶۶.
  79. Farhang Mehr، ۵۳-۵۴.
  80. Carol Ann Gillespie، ۴۷.
  81. Kate Gillespie، ۱۹۱.
  82. Ruud van Dijk، ۵۷.
  83. Jasim Abdulghani، ۱۵۲-۱۵۸.
  84. Touraj Daryaee، ۳۶۱.
  85. Jonathan White، ۲۸۱.
  86. Ali Rahnema، ۱۳۴.
  87. Edward S. Herman.
  88. Annabelle Sreberny، ۶۸.
  89. Europa Publications Limited، ۳۶۶.
  90. James Bamberg، ۴۳.
  91. Kate Gillespie، ۱۹۰.
  92. Kate Gillespie، ۱۹۱.
  93. Kate Gillespie، ۱۹۴.
  94. James Bamberg، ۱۷۳.
  95. Kate Gillespie، ۱۹۳.
  96. Kate Gillespie، ۱۹۴.
  97. Saeed Rahnema و Sohrab Behdad، ۲۶.
  98. Saeed Rahnema و Sohrab Behdad، ۲۴-۲۵.
  99. Mohammad Jalal Abbasi، ۲۱.
  100. William Dorman، ۱۱۳.
  101. William Dorman، ۱۱۸.
  102. Heather Lehr Wagner، ۴۲.
  103. Saeed Rahnema و Sohrab Behdad، ۳۵-۳۶.
  104. Douglas Little، ۲۲۴.
  105. Douglas Little، ۱۹۴.
  106. Richard W. Cottam، ۱۴۳.
  107. Kate Gillespie، ۱۹۱.
  108. Hilton L. Root، ۲۴۳.
  109. The Shah, who considers himself a military genius, is determined to build up the military forces of Iran and perhaps in this way to gain a dominant position in the Baghdad Pact. He professes to feel that strategic retaliatory power is not sufficient to assure his country's defense or at any rate that his people will not believe this and that he must have much greater visible power equipped with modern weapons. He is determined to increase the number of divisions and wants from us much more and much better equipment. This of course will throw an increased economic burden upon the country and further unbalance an already unbalanced budget. This threatens both her development program to which most of the oil revenues are dedicated and also threatens inflation. The governmental ministers are mostly concerned with the economic problems of the country but are unable to cope with these in the face of the Shah's military obsessions
  110. متن کامل تلگراف از این منبع آمده‌است [۲]
  111. Faisal bin Salman Al-Saud، ۵۷-۶۰.
  112. Howard Jones، ۴۳۷.
  113. Mostafa Elm، ۵۱.
  114. Kenneth Janda، ۸۶۱.
  115. Touraj Daryaee، ۳۶۱.
  116. پاسخ به تاریخ: «یکی از اشتباهات دوران سلطنت من تشکیل حزب رستاخیز بود.... قدر مسلم این‌که این حزب در تحقق هدف‌های خود توفیق نیافت»
  117. Amirarjomand، ۱۸۹-۱۹۲.
  118. Martin S. Kramer، ۱۵.
  119. Milani، ۳۸۵.
  120. Milani، ۳۸۸.
  121. Martin S. Kramer، ۱۵-۱۶.
  122. Milani، ۳۷۷.
  123. Milani، ۳۸۲.
  124. Martin S. Kramer، ۷۱-۷۴.
  125. Lymphocytic blood disease
  126. Milani، ۳۷۰.
  127. Martin S. Kramer، ۷۱-۷۴.
  128. Milani، ۳۷۷.
  129. Milani، ۳۸۳.
  130. Milani، ۴۰۱.
  131. Martin S. Kramer، ۷۱-۷۴.
  132. Milani، ۳۷۷.
  133. Martin S. Kramer، ۷۱-۷۴.
  134. Amirarjomand.
  135. Amirarjomand، ۱۸۹-۱۹۲.
  136. Milani، ۴۰۵-۴۳۴.
  137. Milani، ۴۰۸-۴۳۴.
  138. Milani، ۴۰۸-۴۳۴.
  139. Milani، ۴۰۸-۴۳۴.
  140. پزشکان طحال او را "full of nodules indicatin localization of cell lymphoma" توصیف کرده بودند
  141. Milani، ۴۳۱.
  142. Milani، ۴۰۸-۴۳۴.
  143. Milani، ۴۳۳.
  144. Golamreza Afkhami، ۲۸.
  145. Golamreza Afkhami، ۳۸-۳۹.
  146. Ingrid of Sweden[۳]
  147. Golamreza Afkhami، ۴۰-۴۱.
  148. Golamreza Afkhami، ۴۳.
  149. Golamreza Afkhami، ۴۳.
  150. Golamreza Afkhami، ۴۴.
  151. Golamreza Afkhami، ۴۷.
  152. Women are important in a man's life only if they're beautiful and charming and keep their femininity
  153. Oriana Fallaci، ۲۷۰.
  154. Not with the same words, no
  155. Barbara Walters.
  156. Golamreza Afkhami، ۴۷.
  157. Golamreza Afkhami، ۲۷ و ۲۸.
  158. Golamreza Afkhami، ۱۱۳.
  159. Abbas Milani، ۴۹-۵۰.
  160. Abbas Milani، ۲۲۳-۲۲۴.
  161. Abbas Milani، ۵۰.
  162. Golamreza Afkhami، ۵۰-۵۲.
  163. Golamreza Afkhami، ۵۴.
  164. Abbas Milani، ۴۹-۵۰ و ۹۱.
  165. Golamreza Afkhami، ۵۵.
  166. Golamreza Afkhami، ۵۶.
  167. Annabelle Sreberny، ۵۷.
  168. William Dorman، ۱۳۱.
  169. Golamreza Afkhami، ۴۲.
  170. Golamreza Afkhami، ۲۷.
  171. Golamreza Afkhami، ۴۲.
  172. Golamreza Afkhami، ۴۳.
  173. Golamreza Afkhami، ۲۸.
  174. Abbas Milani، ۶۱.
  175. Golamreza Afkhami، ۴۷.
  176. Golamreza Afkhami، ۴۸.
  177. Golamreza Afkhami، ۴۸.
  178. Golamreza Afkhami، ۲۵.
  179. Golamreza Afkhami، ۲۵.
  180. Golamreza Afkhami، ۲۶.
  181. محمدرضا پهلوی، ۷۸.
  182. Golamreza Afkhami، ۲۶.
  183. Golamreza Afkhami، ۳۳.
  184. پاسخ به تاریخ: «از نوجوانی به اهمیت و تاثیر اعتقادات مذهبی و راز و نیاز با خداوند، البته نه به‌صورت جملات تکراری و اجباری، پی‌بردم»
  185. باقر عاقلی، ۹۴۳-۹۴۷.

منابع

  • Afkhami, Gholam reza. The life and times of the Shah. London, England: University of California Press, 2009. ISBN ‎ISBN 978-0-250-25328-5. 
  • Klebnikov, Paul. “Where you learn to be a billionaire”. Forbes, 07.05.1999 (منتشرشده در ۰۷٫۰۵٫۱۹۹۹). Retrieved ۲ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Jacobi، Frederick. «Letter to the Editors». Life، 20 october 1941. ۹. بازبینی‌شده در ۲ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Pahlavi, Farah. “The Last Empress”. Translated by Patricia Clancy. US: The New York Times, May 02 2004 (منتشرشده در May 02, 2004). Retrieved ۴ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Fallaci، Oriana. Interviews with History and Conversations with Power. New York: Liveright Publishing، ۱۹۷۶. ۳۷۶. 
  • Majd, Mohammad gholi. Great Britain & Reza Shah: the plunder of Iran, 1921-1941. US: The University Press of Florida, 2001. 437. ISBN ‎ISBN 0-8130-2111-1. 
  • Majd, Mohammad gholi. Resistance to the Shah: landowners and the ulama in Iran. US: The University Press of Florida, 2000. 421. ISBN ‎ISBN 0-8130-1731-9. 
  • Ghani, Cyrus. Iran and the rise of Reza Shah: from Qajar collapse to Pahlavi rule. US: Saint Martin's Press, 2000. 435. ISBN ‎ISBN 0-86064-629-8. 
  • حبیب‌الله، ندا. «دیوید دراموند، نامزد سلطنت ایران». پرتال جامع علوم انسانی، اسفند ۱۳۸۸ (منتشرشده در اسفند ۱۳۸۸). بازبینی‌شده در ۴ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Bueno, Bruce. The logic of political survival. US: Massachusetts Institute of Technology, 2003. 539. ISBN ‎ISBN 0-262-52440-6. 
  • Service, Robert. Stalin: a biography. UK: Macmillan, 2004. 723. ISBN ‎ISBN 0-674-01697-1. 
  • Hoveyda, Fereydoun. The Shah and the Ayatollah: Iranian mythology and Islamic Revolution. US: Praeger, 2003. 126. ISBN ‎ISBN 0-275-97858-3. 
  • Tucker, Spencer and Robert Priscilla Mary. The Encyclopedia of Middle East Wars: The United States in the Persian Gulf, Afghanistan and Iraq Conflicts. vol. 1. California: ABC-CLIO ,LLC, 2010. ISBN ‎ISBN 978-1-85109-947-4. 
  • Avery, Peter and William Bayne Fisher. Gavin Hambly, Charles Melville. The Cambridge History of Iran. vol. 7. UK: Cambridg University, 1991. ISBN ‎ISBN 0-521-20095-4. 
  • اشرافی، مرتضی. «ترور شاه (۱۵ بهمن ۱۳۲۷ش)». پژوهشکده باقرالعلوم. بازبینی‌شده در ۶ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Rajaee, Farhang. Islamism and modernism: the changing discourse in Iran. US: University of Texas Press, 2007. 272. ISBN ‎ISBN 978-0-292-71678-0. 
  • Sadr, Hamid Reza. Iranian cinema: a political history. New York: I.B.Tauris & Co, 2006. 311. ISBN ‎ISBN 978-1-84511-146-5. 
  • Pipes, Daniel. The Hidden Hand: Middle East Fears of Conspiracy. New York: St. Martins, 1998. 405. ISBN ‎ISBN 0-312-17688-0. 
  • Elm, Mostafa. Oil, Power, and Principle: Iran's Oil Nationalization and Its Aftermath. New York: Cyracuse University Press, 1992. 421. ISBN ‎ISBN 0-8156-2551-0. 
  • Kazemi، F. «ANGLO-PERSIAN OIL COMPANY (ŠERKAT-E NAFT-E ENGELĪS O IRAN), a British company formed to extract and market oil in the oil fields of southwestern Iran». Encyclopedia Iranica. بازبینی‌شده در ۶ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Milani, Abbas. Eminent Persians: the men and women who made modern Iran, 1941-1979. vol. 2. New York: Cyracuse University Press, 2008. 1221. ISBN ‎ISBN 978-0-8156-0907-0. 
  • Milani, Abbas. The Shah. vol. 2. New York: Palgrave Macmillan, 2011. ISBN ‎ISBN 978-1-4039-7193-7. 
  • Sreberny, Annabelle and Ali Mohammadi. Small media, big revolution: communication, culture, and the Iranian revolution. US: University of Minnesota, 1994. 225. ISBN ‎ISBN 0-8166-2216-7. 
  • Bamberg, James. British Petroleum and global oil, 1950-1975: the challenge of nationalism. UK: Cambridg University Press, 2000. 639. ISBN ‎ISBN 0-521-25951-7. 
  • Rahnema, Saeed and Sohrab Behdad. Iran after the revolution: crisis of an Islamic state. London: I.B.Tauris&Co, 1996. 293. ISBN ‎ISBN 1-86064-128-8. 
  • Lehr Wagner، Heather. The Iranian Revolution. New York: Infobase Publishing، ۲۰۱۰. ۱۱۲. 
  • Abbasi, Mohammad Jalal and Peter McDonald. Meimanat Hosseini-Chavoshi. The fertility transition in Iran: revolution and reproduction. UK: Springer Science, 2009. ISBN ‎ISBN 978-90-481-3197-6. 
  • Little, Douglas. American orientalism: the United States and the Middle East since 1945. US: The University of North Carolina Press, 2008. 441. ISBN ‎ISBN 978-0-8078-5898-1. 
  • Dorman, William A and Mansour Farhang. The U.S. Press and Iran: Foreign Policy and the Journalism of Deference. US: University of California Press, 1987. 277. ISBN ‎ISBN 0-520-06472-7. 
  • Root, Hilton. Alliance curse: how America lost the Third World. US: The Brooking Institution, 2008. 286. ISBN ‎ISBN 978-0-8157-7556-0. 
  • Cottam, Richard W. Iran and the United States: a cold war case study. US: University of Pittsburgh Press, 1988. ISBN ‎ISBN 0-8229-3588-0. 
  • Bin Salman Al-Saud, Faisal. Iran, Saudi Arabia and the Gulf: power politics in transition 1968-1971. New York: I.B.Tauris & Co, 2003. ISBN ‎ISBN 1-86064-881-9. 
  • Janda, Kenneth. “Political Parties: A Cross-National Survey”. vol. 2. New York: The Free Press, 1980 (منتشرشده در ۱۹۸۰). Retrieved ۷ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Daryaee, Touraj. The Oxford Handbook of Iranian History. US: The Axford University Press, 2012. 414. ISBN ‎ISBN 978-0-973215-9. 
  • Jones, Howard. Crucible of power: a history of U.S. foreign relations since 1897. Oxford: Scholarly Resources Inc, 2001. 557. ISBN ‎ISBN 0-8420-2918-4. 
  • S. Herman, Edward. “More Nuggets From A Nut House”. US: Institute for Social and Cultural Communications, November 17 2007 (منتشرشده در November 17, 2007). Retrieved ۸ بهمن ۱۳۹۰. 
  • Mehr، Farhang. A Colonial Legacy: The Dispute over the Islands of Abu Musa, and the Greater and Lesser Tumbs. Maryland: University Press of America، ۱۹۹۷. ۲۵۹. شابک ‎ISBN ۰-۷۶۱۸-۰۸۷۶-۰. 
  • Ann Gillespie، Carol. Bahrain. US: Chelsea House Publishers، ۲۰۰۲. ۱۱۰. شابک ‎ISBN ۰-۷۹۱۰-۶۷۷۹-۳. 
  • van Dijk, Ruud. Encyclopedia of the Cold War. US: Taylor & Francis Group, 2008. ISBN ‎ISBN 978-0-415-97515-5. 
  • Abdulghani, Jasim M. Iraq & Iran: the years of crisis. Sydney: Croom Helm Ltd, 1984. ISBN ‎ISBN 0-7099-0550-5. 
  • White، Jonathan R. Terrorism and Homeland Security. US: Wadsworth Cengage Learning، ۲۰۱۲. ۶۵۵. شابک ‎ISBN ۹۷۸-۰-۴۹۵-۹۱۳۳۶-۸. 
  • Rahnema, Ali. An Islamic utopian: a political biography of Ali Shari'ati. New York: I.B.Tauris & Co, 2000. 419. ISBN ‎ISBN 1-86064-552-6. 
  • The Middle East and North Africa, 50. cilt. London: Europa Publications Limited, 2004. 1339. ISBN ‎ISBN 1-85743-184-7. 
  • عاقلی، باقر. نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار. تهران: جاویدان، ۱۳۷۰. ۱۳۲۷. 
  • پهلوی، محمدرضا. پاسخ به تاریخ. ترجمهٔ حسین ابوترابیان. تهران: زریاب، ۱۳۷۱. ۴۶۲. شابک ‎ISBN ۹۶۴-۷۰۹۷-۱۸-۲. 
  • D. Mayle, Paul. Eureka summit: agreement in principle and the Big Three at Tehran, 1943. US: Associated University Presses - University of Delaware Press, 1987. 225. ISBN ‎ISBN 0-87413-295-9. 
  • Kramer, Martin S. Middle Eastern lives: the practice of biography and self-narrative. US: Syracuse University Press, 1991. 175. ISBN ‎ISBN 0-815602548-0. 

پیوند به بیرون



بازگشت به بالا